تبليغاتX
معـــبد یار

معـــبد یار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 22:10  توسط میلاد  | 

روياهاي كوچك را آرزو نكن

چون قدرتي

 براي تكان دادن قلب انسان ها

 را ندارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 21:21  توسط میلاد  | 

هر کس به طریقی دل ما می شکند

بیگانه جدا دوست جدا می شکند

بیگانه گر می شکند حرفی نیست

از دوست بپرسید چرا می شکند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 21:9  توسط میلاد  | 

وقتي آموزگار گفت عشق چند بخشه

يه بار دستم رو از بالا به پايين آوردم

 و با خوشحالي داد زدم و گفتم :  يك بخش . فقط يك بخش

 ولي وقتي تو رو شناختم فهميدم عشق سه بخشه :

عطش ديدن تو ....

                  شوق با تو بودن...

                                    اندوه بي تو بودن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 16:32  توسط میلاد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 16:19  توسط میلاد  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 16:18  توسط میلاد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 16:13  توسط میلاد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 16:8  توسط میلاد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 15:47  توسط میلاد  | 

                                                                                             

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 15:13  توسط میلاد  | 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 2:38  توسط میلاد  | 

       هیچ وقت تنهام نذار  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 21:6  توسط میلاد  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 20:54  توسط میلاد  | 

چنگ می زنم در هوا..نومیدانه به دنبال تکیه گاهی می گردم..

به همه عشق بورز به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کس بدی نکن .
اسپنوزا
              
می خواهم عروسک وار زندگی کنم تا اگر سرم به سنگ خورد نشکشند تا اگر دلم را کسی شکست چیزی احساس نکنم تا اگر به مشکلات زندگی برخوردم بی پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکی بیش نیست پناه آورم . اما نه ..... چه خوب است که همین انسان خاکی باشم اما سنگ به سرم نخورد کسی دلم را نشکشند و مشکلات مرا از پای درنیاورد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 19:50  توسط میلاد  | 

اگر من شاخه خشکم نفس سبزه برگی

اگر من شیشه ماتم تو تلنگر تگرگی

اگر من حسرت خاکم دعوت شرشر آبی

اگر من خسته زرفتن تو برام بال شتابی

اگر نوحم تویی عمرم اگر صبرم تویی ایوب

تو صدایی من سکوتم تو طلوعی من شب آلود

عشق تو یه سرنوشت بوی تو بوی بهشت

خدا اسمت تو قلبم با دوست دارم نوشته

دوست دارم دوست دارم دوست دارم نوشته

تو عزیزی تو امیدی تو شروعی تو مرادی

تو طلوعی تو نجاتی تو بزرگی تو زیادی

تو دلیل لحظه هایی مقصد نوشته هایی

ای تنت شعر نوازش تو پر فرشته هایی

 

ای کاش در خلوت اندیشه تان بودم

چقدر دوست می دارم در خلوت تفکرتان باشم در تنهائیتان در معراجتان تا آنجا که می روید ودر تنهائیتان هیچ احدی را اجازه همراهی نیست چه خوب بو د من در این سفر همراهیتان می کردم دلم می خواست بدانم تا کجا می روید در آن سرزمین خیال که هیچ رنگی آلوده اش نساخته از کدامین رنگ ایده آل هایتان را می سازین به چه ترکیبی او را ملکه موعودت را بتت را مدینه فاضله اتان را می سازید

به کدامین صفت او را می آرائید به کدامین نام او را می خوانید

تا کجای برهوت عظیم بودنتان روحتان خیالتان تنهائیتان او را با خود می بری

به او کدامین را می آموزید چگونه تربیتش می کنید از او می خواهید که باشد چگونه باشد

 

من مانده ام تنهای تنها

مرد تنهای شب 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 19:21  توسط میلاد  |